پیدا





سالهاست که دیگر کبوتر دلمان برای ی پر نمی زند !!

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست که قلم بر سپیدی کاغذ نمی خزد و ردپایی بجا نمیگذارد از عشق... که هر به راهی می رود ؛ به طریقی می رسد که خود را خوشایند آید و دیگران را... سالهاست بر لوح قلبهایمان از مهر نمی نویسیم ؛ که نخواند و از مهربانی نمی گوییم که نشنود !!! که به خیالمان خوانده ها و شنیده هایمان به ابت رود! سالهاست که دستی در پی نیازمندی در جاده های باریک حاجتمندی ترس از اینکه همسفری یابد برای دلی دستی دراز نمی کنیم !! سالهاست بر سر هیچ کوچه ای لحظه ای به مروت درنگ نمی کنیم و بر ردپای رفته گذری نمی اندازیم !! سالهاست که از ش تن شیشه های کودکی ؛ کودکیمان بر خود نمی لرزیم !! سالهاست که در نورانیت قنوتهایمان همدیگررا یاد نمی کنیم !! سالهاست که تسبیح یادگاری مادربزرگ در صندوقچه حبس است که برای گذر از کوچه های مردانگی استخاره ای نمی کنیم!! سالهاست که ع های سفید و سیاه پدربزرگهایمان روی طاقچه زیر غبار کدورتهایمان محو است در هیچ شبی زیر گرمای کرسی های شبهای دراز در پشت بام های گرمای تفتیده تابستان روی زیلوهای نشسته در تنهایی به نقل از مهربانی هایشان یادی نمی کنیم !!! سالهاست که کبوتر دلمان برای پرواز در آسمان آغوش ی بال و پری نمی زند !! اون نقطه سفید وسط بوته های چای منم همینقدر تنها ، همینقدر ترس آور در دنیایی که همه هستن در دنیای انبوه این هم _ آدم _!! اما هیچ نیست !! //// البته اینجا یکی از شعبات محل کار منه
جایی که هر روز تنهایی ام رو مرور میکنم ...



باران رمز بی صدای ست ....

درخواست حذف اطلاعات

زندگی شاید همین باشد بانو ... خنده هایی که از دست چشمانم کوتاه کرده ای... صبح وقتی شرشر باروون رو تن بی رمق کوچه دیدم به این فکر که هنوز دنیا قشنگی هاشو داره شر شر باروون زیر ناودونای خسته هوای مطبوع بعد باروون شاد درختا بعد اون... و چند تا گنجشکی که تو چاله مونده از باروون تنی به آب زدن تا شاداب تر جیک جیک کنن... همه اینو داشتن میگفتن که باروون رساناترین اتصال ست و رمز بی ص که هزاران حرف نگفته که تو خودش داره... باروون همیشه زیباست حتی این روزها که نیستی و بی گمان منو از یادت بردی !!!



1+1=0

درخواست حذف اطلاعات

عالی جناب خدا ؛ لطفا یواش تر !!! به خودت قسم جنگ نیستا !!



دوست دارمت ...

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارمت ... در زمین در آسمان در هوا... در باران... در آفتاب... دوست دارمت ؛ از شرجی ترین نقطه جهان از پشت کوه های سر به فلک کشیده البرز ... دوست دارمت و می خواهم هرروز تو در انتهای خیابانی نشسته باشی و من عبور کنم... و سلام کنم... دوست می دارمت ... و لبخند تو را در باران زیر آفتاب... دوست دارمت؛ میخواهم باز تورا دوست داشته باشم جوری دیگر
به سبک آدمهایی که هنوز بدنیا نیامده اند و جهانی که هیچ نساخته است ... دوست دارمت ؛ و می خواهم هر شعری که از تو از دورها نوشته ام به رودهای وشان بسپارم ... دوست دارمت ؛ و میخواهم تازه تر شوم همچو کورمادرزادی که بعد سالها چشمهایش را شسته و دنیا را می بیند دوست دارمت؛ و میخواهم بار دیگر متولد شوم دنیا را نشناسم آدمها را نشناسم سیاهی ، زردی و تنهایی را نشناسم ... در زیر زبانم از تلخی چیزی به یاد نیاورم !! دوست دارمت و میخواهم حتی خودم را هم بیاد نیاورم صبحی برخیزم خانه رو جارو کنم خودم را با سفید و سرخ آب تازه کنم و - تو - پشت در به انتظار دیدنم با چمدانی منتظر نشسته باشی ... دوست دارمت ... تا بیایی کنارم بنشینی بیایی برای چای بهارنارنج دم کنی و من سر به شانه ات بگذارم و ص بنان باز در گوشه اتاقم بپیچد ؛ - باز ای الهه ناز ؛ با دل من بساز..._ دوست دارمت ... تا در چشم در چشمانت گره کنم و سبد سبد واژه از دشت ات صید کنم ... دوست دارمت ... بنشینم کنارت آنقدر برایت حرف بزنم ... آنقدر برایت بمیرم تا باز زنده شوم ...
دوست دارمت ؛ این بار نه سبک آدمهای امروز ... جایی دورتر ار دست تمام آدمیان امروز که دوست داشتنم را به س ه می گیرند !!! وقت رفتن تو به گمانم شب بود که تمام دنیا به احترامت در سیاهی گم شده است !



برایت دیگر از باد خواهم گفت ...

درخواست حذف اطلاعات

خسته ام ... آنقدر که روزها و شبها بدنبال خی دویده ام تمام کوچه های به هوای عطر تو دویده ام من فقط با یک انگشت تو به انتهای این جهان رسیده ام بوی پیراهنت را به تن کرده ام و همراه باد یک عمریست دویده ام آری خسته ام ... من شاعر نبوده ام از رمل و جادو هم سری در نمی آورم این روزها خیلی هنر کنم سیگاری چاق کنم تا با تک نفس های مانده ام رهایش کنم در آسمان شبی که تمام سیاهیش پهن کرده روی روزگار شبهایم یادت باشد یادت باشد ... اگر روزی دوباره شاعر شدم بی گمان برایت از باد خواهم گفت و از آ ین ویرانه های که تنم فرو می ریزد ... ترسو شده ام دیگر یادم هست چه جسورانه هرشب دست در جیب خواب خدا می تا ذره ای از تورا هرشب تا خود صبح در آغوش بگیرم چه رویای شیرینی بود من ؛ تو و خنده هایی که تا خود صبح از لبمان پاک نمیشد ...



هر روزیهایمان ...

درخواست حذف اطلاعات

هرروز و هر روز بزرگ و بزرگتر میشویم و دنیایمان کوچک و کوچک تر تاریخ همیشه پنج نقطه داشت
با پنج انگشت .... وای !!؛ که چقدر کوچک است این دنیا
حتی برای جایی ندارد ؛
تا نان عشق را بخوریم در زیر یک سقف !!




این روزها...

درخواست حذف اطلاعات

صبح میشود و مردمان امروز بی هدف راه می روند بی هوا می خندند و بی حوصله با خودشان حرف میزنند !! و اما من ؛ هر صبح... پر از دلیل های تازه ام برای دوست داشتن تو و هر صبح پرواز می کنم .... این روزها دلتنگه دلتنگم ... برای یک تکه از لبخندت از گوشه لبانت دو فنجان چای سرد شده کنار تو... و یک دوستت دارم از زبانت ...



سالهاست که دیگر کبوتر دلمان برای ی پر نمی زند !!

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست که قلم بر سپیدی کاغذ نمی خزد و ردپایی بجا نمیگذارد از عشق... که هر به راهی می رود ؛ به طریقی می رسد که خود را خوشایند آید و دیگران را... سالهاست بر لوح قلبهایمان از مهر نمی نویسیم ؛ که نخواند و از مهربانی نمی گوییم که نشنود !!! که به خیالمان خوانده ها و شنیده هایمان به ابت رود! سالهاست که دستی در پی نیازمندی در جاده های باریک حاجتمندی ترس از اینکه همسفری یابد برای دلی دستی دراز نمی کنیم !! سالهاست بر سر هیچ کوچه ای لحظه ای به مروت درنگ نمی کنیم و بر ردپای رفته گذری نمی اندازیم !! سالهاست که از ش تن شیشه های کودکی ؛ کودکیمان بر خود نمی لرزیم !! سالهاست که در نورانیت قنوتهایمان همدیگررا یاد نمی کنیم !! سالهاست که تسبیح یادگاری مادربزرگ در صندوقچه حبس است که برای گذر از کوچه های مردانگی استخاره ای نمی کنیم!! سالهاست که ع های سفید و سیاه پدربزرگهایمان روی طاقچه زیر طاق کدورتهایمان محو است در هیچ شبی زیر گرمای کرسی های شبهای دراز در پشت بام های گرمای تفتیده تابستان روی زیلوهای نشسته در تنهایی به نقل از مهربانی هایشان یادی نمی کنیم !!! سالهاست که کبوتر دلمان برای پرواز در آسمان آغوش ی بال و پری نمی زند !! اون نقطه سفید وسط بوته های چای منم همینقدر تنها ، همینقدر ترس آور در دنیایی که همه هستن در دنیای انبوه این هم _ آدم _!! اما هیچ نیست !!



چهل و هفت نومه به لاکوی که نداشتم...(2)

درخواست حذف اطلاعات

#نامه_دوم
لاکوی جون ؛ تی دوست داشتنه هدر اینو اون ن
بقول امی بزرگون ایسراف نکن
نه اینکه هیچ ه دوس ندار ؛ نه ،
آدمی که تی دوست داشتن قدر بداره دوست بدار
ی که تی حرف نزا دونه خا چی بگی ترانی اونی حرف فهمی
از تی جون و دیل اونه دوست بدار...
اما اگه ی ینی تی شی نیه اون جینس حرفن تی همرا جور نیه
خودته درگیر ای دوست داشتن بی اساس ن ...
لاکوی جون ؛
دوست داشتن ایجور آدمن اسراف هیسه
وقتی تی قشنگ جوملانه ج اون ی. دخترم ؛ دوست داشتنت را هدر نده هر آدمی نکن به قول بزرگان ما ، اسراف نکن نه اینکه ی را دوست ندار ؛ نه ، آدمی که قدر دوست داشتنت دارد دوستش بدار ی که حرفهای نزده ات را از چشمانت می خواند و تو هم زبان حرفهایش را می فهمی ، دوستش بدار... اما اگر ی که میدانی مال تو نمی شود و حرفهایت را درک نمی کند خودت را درگیر این دوست داشتن های بی اساس نکن... دخترکم ؛ دوست داشتن اینجور آدمها اسراف است حیف است جمله های قشنگت را ج چنین آدمهایی کنی.



دریا و لعنت بر این دریا

درخواست حذف اطلاعات

دریا چه می داند که پر دردیم چشم انتظار بر لب ساحل آرزوی مرگ کردیم کاش امشب رها سازد آن گوهر ما را از آغوش خود



بعد رفتن تو...

درخواست حذف اطلاعات

کاش... کاش... ساعت ها از کار می افتادند

و تمام دنیا تعطیل میشد !!

حالا که فرصت بوسیدن چشمان گریانم ... همین چند تکه از شعرهایم خواهد بود.. بعد رفتن تو ، انگشتانم را لای کاغذ های سفید زنده به گور خواهم کرد /// عالی جناب خدا.. در تقسیم بندی هات نگاهی بینداز سهم من از شادی... سهم من از لبخند... سهم من از زندگی را راستی چقدر در چنته روزگار ریخته بودی که روی خوشش را به ما نشان نمی دهد !!!!



فصل چهارم عشق...

درخواست حذف اطلاعات

ما ؛ دو نیمه تازه رسیده به هم هستیم تو تیشه شدی ومن و ریشه ای پر احساس ... فصل چهارم زندگیم را بنام تو کرده ام... _ ویرانی _



قسم به او ؛ که هنوز هم در عشق تو ام .

درخواست حذف اطلاعات

تو زبان استعاره ای از تمام دراز و روزهای کوتاه _رفته _ عطش گرمای تن شهریوری که مانده در تمام لحظه هایم ... وقتی نگاهت در نگاه خیالم گره میخورد در این ثانیه های کشدار تابستان و ص که از دورها می آید عمو زنجیرباف... شبی از همین شبهای پیش رو یادت را مهمان لحظه هایم کن و دستی بکش بر پیشانیم و برایم شیرین ترین خوابهایم به ارمغان بیاور با آسمانی نشسته در گوشه ای مهتاب و ستاره با عروسکی در دست و نغمه و ترانه... به تعبیر راز یک گل سرخ ... ومن باز زنده خواهم شد و باز زنده خواهم ماند... برای تمام فصلهایی که _نام تورا _ با گریه تلفظ خواهم کرد تمام ضجه های زمین تمام شیون و درد تمام شب ؛ از روحم عبور کرد... قسم به او به خ که میداند هنوز هم _ در عشق تو _ ام ...



جام جهانی - تمام-

درخواست حذف اطلاعات

جام جهانی فوتبال برای ما ایرانیا تموم شد هرچند به شخصه معتقدم حق ما بیشتر از این بود اما شاید وجود آدمهای کوچک در زمین ، آدمهایی که با بی دقتی خودشون نتونستن شادی رو به ملت ایران تقدیم کنن و اتفاقهای خوب برایمان بسازند ؛ چون بزرگ نبودنن چون ما خیلی ها رو بزرگ جلوه دادیم در کارزاری که تمام هزینه ها و هدف به چنین ثانیه های پیوند خورده بوده ، زمانی که از زمین و زمان برای مردم ما درد می باره میتونستن لبخند رو به گوشه لب ما بنوشنن. هرچند شاید اگر واقع بین باشیم در صورت برنده شدن خیلی از مسله های این روزهای ما زیر تکبر و غرور بی جای بعضی از مسئولین رده بالای ما زیر همین لحظه های شاد پاک میشد انی که در اداره یک مملکت قادر به کنترل اون نیستن و فقط به روایت حرفهای قشنگ از بزرگان ما تبحر دارند بدون هیچ عملی ( و معلوم نیست حضورشون در راس امور برای چیه ) این پیروزی رو برگ برنده ی خودشون می و بر سر مردم ما می کوبیدن ، در حالی که حتی اگر ایران قهرمان جام جهانی هم میشد نه اوضاع نابسامان کشورمان سروسامان میگیرفت و نه این همه ابه های موجود از وجود یک سری _ نفر _ ( راستی واحد شمارش شتر هم نفر است گفتم بدانید ) که نه علم مملکت داری دارند و نه وجدان کاری و نه انسانیت ؛ به گلستان تبدیل میشد. اما شاید زیباترین مطلبی که این روزها توجهم رو جلب کرد نوشته ع بالا باشه : در این دنیا مردی را پیدا کنید که همچون بیرانوند که توپ رو بغل کرده ؛بتواند شما را در آغوش بگیرد



شوخی خدا !!

درخواست حذف اطلاعات

زندگی کن و آرام باش
مثل نسیم ... زندگی کوتاست ...
آنقدر کوتاه که هیچ نکته
نباید تورا بیازارد... به تو می دهند...
خاطرت را می آزارند ...
هیاهو راه می اندازند ...
دنیای خودشان را اب
میکنند... آنها سهم خودرا از این همه
زیبایی نمی خواهند !! آرام باش که زود میگذرد...
زندگی عشق نیست
عشق ورزیدن است... پیوند نیست
پیوند خوردن است... ترانه نیست
ترانه خواندن است... نیست
یدن است... هضم این روزها و این اتفاقات رو شوخی ببینین که خدا با شما کرده مطمنا ابتون میکنه وقتی می بینین خیلی حرفها دروغی بیش نبوده در زمانی که بزرگان وعده های زیبا دادن اما این روزها تمام دروغ در اومده و خفه خون گرفتن !!!! امیدوارم اوضاع نابسامان کشورمون که از دست همه خارج شده هر چه زودتر به روزهای خوب منتهی بشه اما سوال من و مطمنا خیلی ها اینه که بزرگان دینی و اعتقادی ما الان دقیقا کجا هستن ؟!!!!! و این روزها که باید در کنار مردم باشن
معلوم نیست تو کدوم لونه ای خودشون رو قایم !! یا نمی بینن یا خودشون به کوری و کری زدن ! ولعنت به انی که چند دهه هست مردم رو به بازی گرفتن و تموم اعتقاد و اعتماد اونها رو گرفتن ؛ لعنت بهشون ...



گندم نخورده ایم و غربت آدم به ما رسید !!!

درخواست حذف اطلاعات

پایین تر برو
عمیق تر
باز هم عمیق تر...
بحران دلار و ارز نیست !!
بحران پول و جنس نیست !!
نگاه کن ...
بشکاف لایه انتهای آدمیت را
کم آورده ایم
کم آورده ایم آدمیت
انسانیت را
شرف را...
نایاب شد وجدان را
کمیاب شده غیرت را
بحران این روزهای ما دیگر
بحران جنس و دلار نیست
بحران امروز ما بحران لیاقت است
و شرف...
بحران غیرت است و هدف !!
نگاه کن عمیق تر نگاه کن
ما آدمیت را کم آورده ایم!!
در جامعه ای که بزرگانش
هر روز انسان بودن
و برتر بودن را
نشخوار می کنند !!!



تنهایی...

درخواست حذف اطلاعات

و بهاری که هنوز سرک می کشد از گریبان دیوار کاه گلی تنم تا -تورا - ببوید ... من ؛ شاید ؛ دیگر نباشم اما - تو - به خانه ام بیا تا پله های اتاق کوچکم صدای پای شاعران را فراموش نکنند !!




دست هایم خسته است ...

درخواست حذف اطلاعات

دست هایم در نوشتن خسته است
پای من در عاشقی ها بسته است
چشم هایم درد هجران می کشند
این تن و جان رنج و حرمان میکشند
آ این غم را چشیدن تا به کی؟!
در پی رویا دویدن تا به کی ؟!
روزگارم را ی جز من ندید
هجر تورا تا به کی باید کشید؟!! //// روزی روزگاری من هم تمام میشوم بانو ... اما تو ؛ - تو - تمام رویای بی انقضای منی ...



عمریست مسافری این شبهای بی سحرم ...

درخواست حذف اطلاعات

صبح که از خواب برخاستم دهان طعم یاس و مریم گرفته بود !! به گمانم ب در خواب باز از تو زیاد حرف زده ام ... شاید خیلی از دوستان فکر میکنن که یک فنجان چایی که میل میکنن مثل تموم محصولات از یه باغی چیده میشه بعد وارد بازار میشه میرن می ن اما بد نیست نگاهی به گذر مشقت بار یک فنجان چای بیندازیم : جوانه های چای پس از رشد در بهار توسط ن و مردان به دو روش دستی و سنتی چیده میشود. پس از برداشت چای اونو تو گونی ریخته و به محلی پایین باغ چای برده تا بار چها ایان کنند سپس توسط چها ایان چای باتوجه به اینکه اکثرا در مناطق صعب العبور بوده به جاده ای که فقط ماشینهای جنگ جهانی دوم قادر به اومدن هستند برده شده و پس از ریختن در زنبیل چای و بارگیری توسط ماشینهای جنگ جهانی به طرف کارخانه چای حرکت میکنند. در کارخانه پس از ساعتها با تنی خسته در صف انتظار که گاها در بهار تا 24 ساعت هم طول میکشد چای توسط ید و تعیین درجه یک و دو توسط بالابر به محل پلاس در کارخانه انتقال داده میشود. چای در محلی به نام پلاسخانه به منظور کم رطوبت برای دادن ریخته میشه و پس از حدود 12 ساعت کم رطوبت توسط باد و یا هوای طبیعی داخل دستگاه چای ریخته شده و دستگاه برای و لول نزدیک به دوساعت میخورد. پس از خوردن چای ، چای را در محلی خنک دارای رطوبت بالا که توسط کولر آبی ایجاد میشود به مدت نزدیک به سه ساعت نگه داشته تا چای رنگ و طعم بگیرد پس از آن چای به دستگاه خشک س می شود تا عملیات رنگ گیری و عطر طعم تثبیت شود. پس از خشک شدن دستگاه ، توسط دستگاههای سرت یا درجه بندی به یه رقم چای قلم ، ش ته و ممتاز تقسیم شده و پس از آن در داخل گونی ظرف گیری میشود چای پس از خشک شدن کامل که فرایند آن از برداشت تا خشک چای سیاه 24 ساعت طول میکشد قابل مصرف بوده . برای شخص من که از کودکی در این صنعت بودم و از مشقات این محصول آگاهم و اکنون در تجارت چای نیز نقش داشته و به تمام کشور ارسال میکنم برخلاف ان دیگر در این صنعت اولین چیزی که توجهم رو در ید چای جلب میکنه قیمت نبوده بلکه نظافت کارخانه و عوامل آن بوده که به جرات میتوان گفت بیشتر از نود درصد کارخانجات فاقد بهداشت و حتی کوچکترین نظارتی می باشد !!( کافیست به مراحل چایسازی مجددا از بالا تا پایین نگاهی بندازید که در هیچ محلی چای شسته نمی شود ) پس اگر چای می ید ابتدا از کارخانه که صرف برند بودن بوده نسبت به ید چای اقدام نکنین که قریب به اتفاق این برندها نه تنها بهداشتی نبوده و نسبت به زدن اسانس شیمیایی با جعبه های جذاب اقدام میکنن بلکه بر پایه اعتبار برند خود چای را از کارخانه جات خارج از تولید خود نیز ید نموده و به نام خود بسته بندی میکنند. نکته اینکه ؛ گول تبلیغات چای ارگانیک در ایران را نخورید هیچ کارخانه ای؛هیچ کارخانه ای در کشور ما حتی با تایید سازمانهای تی اگر هم شده باشند قادر به تولید چای ارگانیک نبوده و تقریبا تمامش فقط تبلیغات گول زدنی می باشد. اما نکته آ ؛ ی که بگذارد بخار روی فنجان چایش محو شود پس از خوردن آن هیچ عارضه ای بواسطه خوردن آن چای در او ایجاد نمیشود و فواید چای رو جذب خواهد کرد.



از آن سوی شب صدا کن مرا

درخواست حذف اطلاعات

صدایم کن... صدایم کن از این شبهای تیره صدایم کن ... تو که صدایم کنی تنم ؛نارنجستانی می شود پر از عطر یاد تو ...



مرا بگیر از خودم که پر از دلهره ام...

درخواست حذف اطلاعات

دیگه مردی برای خودم شده ام
از بس نبودنت را
یک تنه
با خودم
به دوش کشیده ام گوش کن ... صدای پای اردیبهشت را می شنوی دارد دور و دورتر میشود حیف است ؛ حیف است خدا این همه عشق در زمین پاشیده باشد تو نباشی و عاشقی نکرده باشیم ...! می بوسمت هر صبح میان خنده های بهار... حیف است دست خالی از این همه عشق در اردیبهشت راهی جهنم باقی شوم...



سکوت...!!

درخواست حذف اطلاعات

مس ه است مس ه !! اینکه فکر کنیم در سکوت هزار حرف نگفته است !! اینکه سکوت بالاترین فریاد است !! اینکه با سکوتمان در مقابلش حرفهایمان را گفته ایم ابلهانه سالهاست در گوشش نغمه خوانی کرده ایم گوشی بد ار نبوده تا حرفمان را برایش ترجمه کند حالا با سکوت چگونه فریادمان را بشنود !!!



قفس...

درخواست حذف اطلاعات

از تمام جهانم قفسی مانده... و تا رسیدن به تو نفسی ...



واژه های دربدر ...

درخواست حذف اطلاعات

می آید زبان می گشایی...
پای در راه میشوی از گلهای سرسبد واژه بچینی
برای تو قصه نجوا می کند
تو می مانی شه زاده قصه های شب...
ثانیه به ثانیه در تو دلیل می شود
دلیل لبخندهای بی گاه
دلیل بی گدارهای هرگاه...
دلیل بی بغض های بی پناه و شبی دست می بری به آسمان شب تا ستاره بچینی
دست اش بر میدارد
چشم می نهم دمی بیاسایی...
دل آشوب می شود
زبان می چرخانی اورا به ناز بنوازی
جمله ها کم می آید...
به راه شب میزنی شاید تورا
دمی بپیمایی...
تمام آسمان سیاه می شود... صبحی می آید در هیچ کجایی او را نمی ی !!
ﺟﺰ ﺩﺭ شعرهای مفلوک با واژه های سر خورده...
حرفها ، شعرها غمگین می شود
تو می مانی با دفتری از شعری که به پشیزی نمی ارزد... نمیدونم هنوز هم اون خونه قدیمی بچگیمون اون ع تامل برانگیز که هیچوقت با دقت به اون نگاه نمی رو اون دیوار هست یا نه ع ی از دو مرد ، مردی با قیافه شاد و گونه های سرخ با سیگار برگ کنار لبش و مردی دیگر ژولیده با لباسهایی با کمدی بهم ریخته از برگه ها و کیسه سوراخ و موشهایی که در حال جویدن کاغذ ها هستند !! این روزها حکمت اون ع رو بیشتر متوجه میشم ، حکمت اینکه آدمهای امروز نانجیب شدن از تو میکشن تمام تورا ، تمام محبت و عشق تورا ، فربه میشوند از عشق تو و تو می مانی با چند مشت حرف که ... همه چیز دنیا رو نقد بگیرید؛ عشق... دوست داشتن ... حتی بوسه ها رو ... دل خوش به فرداهای نیامده نباشید ، هیچ آدم عاقلی گول آمدن فردای ندیده را نمی خورد ...



بزن باران ...

درخواست حذف اطلاعات

بزن باران ... بزن باران بر شاخه ی خشک درختان ...



عطر بهارنارنج - اردیبهشت

درخواست حذف اطلاعات

وقتی می آمدی تمام کوچه پرمیشد از عطر بهارنارنج حالا که رفته ای رنج مانده است و رنج مانده است و
رنج مانده است و
رنج !!!! ع های داغ از دلبری بهارنارنج و بارون صبحگهای لحظاتی پیش بارون صبحگاهی ودل انگیز اردیبهشت عطر شکوفه های تازه به گل نشسته - بهارنارنج- حیف نیست لابلای این واژه های بی روح دنبال تو بگردم !؟ حیف نیست اردیبهشت باشد باروون بباره و من هرصبح با تو عاشقی نکنم !؟ //// عالی جناب خدا ... خودت قضاوت کن وقتی این همه عشق پاشیده ای بر زمین حیف نیست خودم رو درگیر این واژه های پاپتی کنم وقتی قرار نیست اورا برایم بیاورد !؟ وقتی اردیبهشت 45 سالگیم فقط یک بار می آید !؟



هست و نیست دنیا را پشت پا زدیم برای دوست

درخواست حذف اطلاعات

هرغروبی اینجا برایت ،شمعی روشن میکنم تیرگی با کمی از درد تو ، جامه برتن میکنم رهسپار قصه ی تنهائیم ،خالی از چشم انتظار مثل –باران - درکوچه ها ،بی صدا شیون میکنم شب و مهتاب رخ زیبای تو ، با کمی دلواپسی باز با رویای نارنج بهاری ، من میکنم آسمان و آفتاب دیگر برایم کهنه شد باز صبحها به آغوش تو ؛ میل پ میکنم از کدامین راه رفتی من نمی دانم اما هنوز من تمام جاده ها را تا گلو، غرق میکنم نیستی اکنون تاببینی که من در چشم خود قطره های اشک را با یاد تو ، معطر میکنم شب که آمد ماه چون پیدا شود در آسمان من همه تنهائیم را با او ، با ماه قسمت میکنم به زردی امروزم منگر روزی سبز خواهم شد ... /// آهسته میروم پشت سرم آب بریزی... خدانگهدارتان باشد



کاش این وعده که ی می آید مثل تمام حرفهایشان دروغ نباشد !!!

درخواست حذف اطلاعات

در چهار گوشه ی خاکی زاده شده ایم
به نام ایران
در ایران زاده شده ایم
در ایران خواهیم مرد...
اینجا نفس می کشیم
اینجا زندگی میکنیم
اینجا عشق را معنا میکنیم
اینجا با خدا
با تمام زیبایی اش عاشقی میکنیم
آری زاده ی ایرانیم
زنده ایم و نفس می کشیم
محکومیم شاید به این زندگیمان...
محکوم به دیدن تمام زشتی های دوربرمان
محکوم به تمام دردهای نشسته در کاسه ی چشممان...
محکوم به دنیایی فارغ از تمام خوشی ها
زنده ایم ، نفس می کشیم و زندگی میکنیم... از تمام آدمهای این جهان نیازمندتریم
نیازمند به امید
امید به آن روزی که تمام درد و غم هایمان شوند
دخترکان ژنده پوش سر چها راه به چشم های به خون نشسته شوند
رنج های مادرم از دردی که به جانش افتاده از نداری پدرم تمام تنش ترک برداشته شود کیسه های سیاه و ی آن پیرمرد
آن پیرزن زن در جستجوی تکه ای نان
از میان های متعفن شود...
امید میخواهیم که دیگر دردی به جان ی نباشد
و اگر باشد بر خلاف حرفها و فیگورهایشان در پشت نقاب دینداریشان _دردش فقط بیماریش باشد ؛ نه پول_
امید می خواهیم
امید به آن روزی که جوانم بیکار نباشد و بیکاریش عشق و زندگیش را تباه نکند امید می خواهیم تا آن را در دل سفره های دخترکان سرزمینم بگذارم
تا عاشقی کنند
تا دنیا زیباتر کنند
امید به روزی که دختران سرزمینم لباسهای گل گلی را صندوقچه مهربانی بهار بیرون بیاورند و در تن باد ب ند
بی شلاق هیچ متحجر و دیوانه ای.. امید می خواهیم به روزهایی که دیگر فسادی نبینیم
دروغ و ریایی از آنان که داعیه سردمداری دارند و نام خدا رامزین به هر جنایتی کرده اند؛ نبینیم... ما محکوم به زندگی هستیم
ما به امیدها زنده ایم...
امید به روزهای بهتر
امید به نابودی ظلم و ستم...
امید به بی دلهره
از تنگناهای فردا...
امید به بر چیده شدن سیاهی ریاکاری
بر پیشانی دیوزه های غارتگر...
امید به فرداهایی که خدا
خودش نجاتمان دهد از دست
نمایندگان متحجرش...
امید می خواهیم به واقعیت ها
امید به نشانه ها
_ امید به ی که می گویند می آید _
امید به اینکه این حرفشان هم
مثل تمام حرفهایشان دروغ نباشد.



تلخ تلخم...

درخواست حذف اطلاعات

عطر تو می پیچد
همچوغزل غصه های من
تلخ تلخم...
چای کمرباریک
با طعم خودت برایم مهیا کن! /// بهار بر اساس علم جانورشناسی موقع زاد و ولد تموم موجوداته و جالبه بهار ؛ انسان فقط غم می زاید !!!



دعا ...

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم ما دعاهامونو بد به زبون میاریم یا فرشته ها بد به خدا می رسونن یا شاید اصلا تعریف دعا رو اینا واسه مون اشتباه معنی یا... نمیدونم هر چی که هست دعاهامون برع انگار بر ما نازل میشه !!! از خدا می خوایم که خدایا مارو عاقبت بخیر کنه ، می بینیم همین روند پیش بریم خیری تو عاقبتمون نیست !! میگیم خدایا مارو از هر چه بلا دور کن می بینیم نزدیکه زیر هرچی درد و بلا له بشیم !! میگیم ... اصلا بیایم لحن دعاهامون رو عوض کنیم ؛ بگیم خدایا هر چه غصه و درد و مشکلات تو چنته ات داری بده خیالی نیست اما درمونش رو هم ؛ بده کنار دستمون باشه که هر صبح خنده هاش بی خو شبو علاج کنه ... ی رو بده که بفهمه آدم رو ... ی رو بده واسه خودش یه سرم با یه آمپول ویتامین باشه که وقتی حضورش رو کنارت حسی کنی بتونی س ا بمونی که بتونی این دردها رو قابل تحمل تر کنی... همین ؛ نامه تمام خدا حالا خود دانی از این دعامون چه تعبیری میکنی...



لطفا مرا اهلی خودت کن ...

درخواست حذف اطلاعات

این شبها دوست دارم روحم را از بلندای آسمان به زیر بکشم و گره ی موهایش را واکنم و بعد با یک قیچی کوتا تموم پرهاشو کوتاه کنم تا شبیه خودم شود . بعد تمام کالبدش رو بشکافم و هر لحظه ای از گذشته ام رو بازبینی کنم و جایی که دلم جامانده را ببرم و از این هم اسارت آزادش کنم . هرجایی که دلم پر از تنفر شده ، هرجایی که عشق دست و پایم رو اونجا بسته آزاد کنم ، - هرجایی که دلم رو به ی سپردم اما پسش نیاورد-
یک تیک بزرگ بزارم... دست روحم را بگیرم و به شمالی ترین نقطه ببرم همانجایی که اسبها بدون نگاه به رقیبشون با سم هاشون چنان به زمین میکوبند که فکر میکنن اگه برنده نشن دنیا به آ رسیده ... روحم رو زیر سمهاشون بیندازم تا تکه اش کنن... لطفا اگر روزی دیوانه شدم مرا به میدانهای اسب سواری نبرید!! بچه که بودیم همیشه وقتی اسبی رو میدیدم توربه ی بهش زدن و توش جو ریختن و این اسب بدبخت فقط همون جوها رو نشخوارمیکرد و هر باری که میخواستن روش میزاشتن ؛ دلم میسوخت . اسب باید وحشی باشه نه مثل اسبهای درشکه میدان اصفهان که هرروز فقط دور خوشون میچرخن دقیقا مثل ما آدمها ... من وحشی بودن رو دوست دارم نمیخوام مثل این آدمها هرروز دور خودم بچرخم دلم نمی خواهد هر روز روزگار هر چیزی را که تقدیر جلویم می گذارد نشخوار کنم ... می ترسم ؛ می ترسم از این روزها و از این لحظه ها می ترسم از هجوم دوباره واژه های لعنتی که مرا سالها آواره ناکجا آباد د... - هی بانو : میشود مرا اهلی خودت کنی ...- من از هیاهوی این روزهایم می ترسم !!!



نکند در تو اسم مرا دار می زنند !!

درخواست حذف اطلاعات

باز ثانیه ها در سکوت اسم تورا جار می زنند تیک دقایق در هر شبم بر رگ تکرار می زنند
ساعت و فاصله ، یادتو ، نوای مرغ شب به شوق نگاه تو در دل من تار می زنند
قربانی شب شعر شده ام ، با نگاه تو به همه خاطره هایت پرچم بیدار می زنند
سکوت مانده در عقربه ها که نمی چرخند!! _ نکند در تو اسم مرا دار می زنند ؟!!_



خنجر...

درخواست حذف اطلاعات

من از تو و شب و آسمان گوشواره های الماس نمی خواهم به همان گیلاس های باغچه ی حیاطتان راضیم... اینجا در شهر من همه جا این روزها صحبت چای است اما من می گویم ؛ - چای به رنگ چشمانت برای سلامتی بی گمان خوب ترین است -



تو یک آمدن بمن بد اری...

درخواست حذف اطلاعات

صبح های خی
چه دور شده اند
از من...
منی که در شبهای دلتنگی
نبودن تو
جا مانده ام... بهار فصل آمدن است آمدن باران های ناگهانی... فصل آمدن های ناگهانی... راستی یادت که نرفته تو یک _ آمدن _ بمن بد اری پس زودتر بیا...



شعرهایم فروشی نیست !!

درخواست حذف اطلاعات

بهار آمده و باران می بارد... تو زلال می شوی مثل آینه های احساسم... بهار آمده و من دورگردی می شوم کوله بار تنهائیم بر دوش در کوچه پس کوچه های شهر می گردم و داد میزنم .. آااای شعر وغزل و ناب آورده ام دوبیتی عاشقانه ، دلی بی تاب آورده ام ... باران که ببارد در شهر هم همه ی میشود کودکی شعری ک نه میخواهد ... از زبان لال من لی لی بچگانه میخواهد ... دخترکی دوان دوان می آید او هم یک غزل عاشقانه می خواهد !! پیرزن لنگ لنگان رباعی در وصف حال پدرش ... اصل اصل او آغوشی مادرانه می خواهد پسرک هم یک استعاره از مردمان این زمانه می خواهد... شعرهایم فروشی نیست !! شعرهایم فروشی نیست !! تمام واژه هایم بهانه ی را دارند....