پیدا





دست هایم خسته است ...

درخواست حذف اطلاعات

دست هایم در نوشتن خسته است
پای من در عاشقی ها بسته است
چشم هایم درد هجران می کشند
این تن و جان رنج و حرمان میکشند
آ این غم را چشیدن تا به کی؟!
در پی رویا دویدن تا به کی ؟!
روزگارم را ی جز من ندید
هجر تورا تا به کی باید کشید؟!! //// روزی روزگاری من هم تمام میشوم بانو ... اما تو ؛ - تو - تمام رویای بی انقضای منی ...



عمریست مسافری این شبهای بی سحرم ...

درخواست حذف اطلاعات

صبح که از خواب برخاستم دهان طعم یاس و مریم گرفته بود !! به گمانم ب در خواب باز از تو زیاد حرف زده ام ... شاید خیلی از دوستان فکر میکنن که یک فنجان چایی که میل میکنن مثل تموم محصولات از یه باغی چیده میشه بعد وارد بازار میشه میرن می ن اما بد نیست نگاهی به گذر مشقت بار یک فنجان چای بیندازیم : جوانه های چای پس از رشد در بهار توسط ن و مردان به دو روش دستی و سنتی چیده میشود. پس از برداشت چای اونو تو گونی ریخته و به محلی پایین باغ چای برده تا بار چها ایان کنند سپس توسط چها ایان چای باتوجه به اینکه اکثرا در مناطق صعب العبور بوده به جاده ای که فقط ماشینهای جنگ جهانی دوم قادر به اومدن هستند برده شده و پس از ریختن در زنبیل چای و بارگیری توسط ماشینهای جنگ جهانی به طرف کارخانه چای حرکت میکنند. در کارخانه پس از ساعتها با تنی خسته در صف انتظار که گاها در بهار تا 24 ساعت هم طول میکشد چای توسط ید و تعیین درجه یک و دو توسط بالابر به محل پلاس در کارخانه انتقال داده میشود. چای در محلی به نام پلاسخانه به منظور کم رطوبت برای دادن ریخته میشه و پس از حدود 12 ساعت کم رطوبت توسط باد و یا هوای طبیعی داخل دستگاه چای ریخته شده و دستگاه برای و لول نزدیک به دوساعت میخورد. پس از خوردن چای ، چای را در محلی خنک دارای رطوبت بالا که توسط کولر آبی ایجاد میشود به مدت نزدیک به سه ساعت نگه داشته تا چای رنگ و طعم بگیرد پس از آن چای به دستگاه خشک س می شود تا عملیات رنگ گیری و عطر طعم تثبیت شود. پس از خشک شدن دستگاه ، توسط دستگاههای سرت یا درجه بندی به یه رقم چای قلم ، ش ته و ممتاز تقسیم شده و پس از آن در داخل گونی ظرف گیری میشود چای پس از خشک شدن کامل که فرایند آن از برداشت تا خشک چای سیاه 24 ساعت طول میکشد قابل مصرف بوده . برای شخص من که از کودکی در این صنعت بودم و از مشقات این محصول آگاهم و اکنون در تجارت چای نیز نقش داشته و به تمام کشور ارسال میکنم برخلاف ان دیگر در این صنعت اولین چیزی که توجهم رو در ید چای جلب میکنه قیمت نبوده بلکه نظافت کارخانه و عوامل آن بوده که به جرات میتوان گفت بیشتر از نود درصد کارخانجات فاقد بهداشت و حتی کوچکترین نظارتی می باشد !!( کافیست به مراحل چایسازی مجددا از بالا تا پایین نگاهی بندازید که در هیچ محلی چای شسته نمی شود ) پس اگر چای می ید ابتدا از کارخانه که صرف برند بودن بوده نسبت به ید چای اقدام نکنین که قریب به اتفاق این برندها نه تنها بهداشتی نبوده و نسبت به زدن اسانس شیمیایی با جعبه های جذاب اقدام میکنن بلکه بر پایه اعتبار برند خود چای را از کارخانه جات خارج از تولید خود نیز ید نموده و به نام خود بسته بندی میکنند. نکته اینکه ؛ گول تبلیغات چای ارگانیک در ایران را نخورید هیچ کارخانه ای؛هیچ کارخانه ای در کشور ما حتی با تایید سازمانهای تی اگر هم شده باشند قادر به تولید چای ارگانیک نبوده و تقریبا تمامش فقط تبلیغات گول زدنی می باشد. اما نکته آ ؛ ی که بگذارد بخار روی فنجان چایش محو شود پس از خوردن آن هیچ عارضه ای بواسطه خوردن آن چای در او ایجاد نمیشود و فواید چای رو جذب خواهد کرد.



از آن سوی شب صدا کن مرا

درخواست حذف اطلاعات

صدایم کن... صدایم کن از این شبهای تیره صدایم کن ... تو که صدایم کنی تنم ؛نارنجستانی می شود پر از عطر یاد تو ...



مرا بگیر از خودم که پر از دلهره ام...

درخواست حذف اطلاعات

دیگه مردی برای خودم شده ام
از بس نبودنت را
یک تنه
با خودم
به دوش کشیده ام گوش کن ... صدای پای اردیبهشت را می شنوی دارد دور و دورتر میشود حیف است ؛ حیف است خدا این همه عشق در زمین پاشیده باشد تو نباشی و عاشقی نکرده باشیم ...! می بوسمت هر صبح میان خنده های بهار... حیف است دست خالی از این همه عشق در اردیبهشت راهی جهنم باقی شوم...



سکوت...!!

درخواست حذف اطلاعات

مس ه است مس ه !! اینکه فکر کنیم در سکوت هزار حرف نگفته است !! اینکه سکوت بالاترین فریاد است !! اینکه با سکوتمان در مقابلش حرفهایمان را گفته ایم ابلهانه سالهاست در گوشش نغمه خوانی کرده ایم گوشی بد ار نبوده تا حرفمان را برایش ترجمه کند حالا با سکوت چگونه فریادمان را بشنود !!!



قفس...

درخواست حذف اطلاعات

از تمام جهانم قفسی مانده... و تا رسیدن به تو نفسی ...



واژه های دربدر ...

درخواست حذف اطلاعات

می آید زبان می گشایی...
پای در راه میشوی از گلهای سرسبد واژه بچینی
برای تو قصه نجوا می کند
تو می مانی شه زاده قصه های شب...
ثانیه به ثانیه در تو دلیل می شود
دلیل لبخندهای بی گاه
دلیل بی گدارهای هرگاه...
دلیل بی بغض های بی پناه و شبی دست می بری به آسمان شب تا ستاره بچینی
دست اش بر میدارد
چشم می نهم دمی بیاسایی...
دل آشوب می شود
زبان می چرخانی اورا به ناز بنوازی
جمله ها کم می آید...
به راه شب میزنی شاید تورا
دمی بپیمایی...
تمام آسمان سیاه می شود... صبحی می آید در هیچ کجایی او را نمی ی !!
ﺟﺰ ﺩﺭ شعرهای مفلوک با واژه های سر خورده...
حرفها ، شعرها غمگین می شود
تو می مانی با دفتری از شعری که به پشیزی نمی ارزد... نمیدونم هنوز هم اون خونه قدیمی بچگیمون اون ع تامل برانگیز که هیچوقت با دقت به اون نگاه نمی رو اون دیوار هست یا نه ع ی از دو مرد ، مردی با قیافه شاد و گونه های سرخ با سیگار برگ کنار لبش و مردی دیگر ژولیده با لباسهایی با کمدی بهم ریخته از برگه ها و کیسه سوراخ و موشهایی که در حال جویدن کاغذ ها هستند !! این روزها حکمت اون ع رو بیشتر متوجه میشم ، حکمت اینکه آدمهای امروز نانجیب شدن از تو میکشن تمام تورا ، تمام محبت و عشق تورا ، فربه میشوند از عشق تو و تو می مانی با چند مشت حرف که ... همه چیز دنیا رو نقد بگیرید؛ عشق... دوست داشتن ... حتی بوسه ها رو ... دل خوش به فرداهای نیامده نباشید ، هیچ آدم عاقلی گول آمدن فردای ندیده را نمی خورد ...



بزن باران ...

درخواست حذف اطلاعات

بزن باران ... بزن باران بر شاخه ی خشک درختان ...



عطر بهارنارنج - اردیبهشت

درخواست حذف اطلاعات

وقتی می آمدی تمام کوچه پرمیشد از عطر بهارنارنج حالا که رفته ای رنج مانده است و رنج مانده است و
رنج مانده است و
رنج !!!! ع های داغ از دلبری بهارنارنج و بارون صبحگهای لحظاتی پیش بارون صبحگاهی ودل انگیز اردیبهشت عطر شکوفه های تازه به گل نشسته - بهارنارنج- حیف نیست لابلای این واژه های بی روح دنبال تو بگردم !؟ حیف نیست اردیبهشت باشد باروون بباره و من هرصبح با تو عاشقی نکنم !؟ //// عالی جناب خدا ... خودت قضاوت کن وقتی این همه عشق پاشیده ای بر زمین حیف نیست خودم رو درگیر این واژه های پاپتی کنم وقتی قرار نیست اورا برایم بیاورد !؟ وقتی اردیبهشت 45 سالگیم فقط یک بار می آید !؟



هست و نیست دنیا را پشت پا زدیم برای دوست

درخواست حذف اطلاعات

هرغروبی اینجا برایت ،شمعی روشن میکنم تیرگی با کمی از درد تو ، جامه برتن میکنم رهسپار قصه ی تنهائیم ،خالی از چشم انتظار مثل –باران - درکوچه ها ،بی صدا شیون میکنم شب و مهتاب رخ زیبای تو ، با کمی دلواپسی باز با رویای نارنج بهاری ، من میکنم آسمان و آفتاب دیگر برایم کهنه شد باز صبحها به آغوش تو ؛ میل پ میکنم از کدامین راه رفتی من نمی دانم اما هنوز من تمام جاده ها را تا گلو، غرق میکنم نیستی اکنون تاببینی که من در چشم خود قطره های اشک را با یاد تو ، معطر میکنم شب که آمد ماه چون پیدا شود در آسمان من همه تنهائیم را با او ، با ماه قسمت میکنم به زردی امروزم منگر روزی سبز خواهم شد ... /// آهسته میروم پشت سرم آب بریزی... خدانگهدارتان باشد



کاش این وعده که ی می آید مثل تمام حرفهایشان دروغ نباشد !!!

درخواست حذف اطلاعات

در چهار گوشه ی خاکی زاده شده ایم
به نام ایران
در ایران زاده شده ایم
در ایران خواهیم مرد...
اینجا نفس می کشیم
اینجا زندگی میکنیم
اینجا عشق را معنا میکنیم
اینجا با خدا
با تمام زیبایی اش عاشقی میکنیم
آری زاده ی ایرانیم
زنده ایم و نفس می کشیم
محکومیم شاید به این زندگیمان...
محکوم به دیدن تمام زشتی های دوربرمان
محکوم به تمام دردهای نشسته در کاسه ی چشممان...
محکوم به دنیایی فارغ از تمام خوشی ها
زنده ایم ، نفس می کشیم و زندگی میکنیم... از تمام آدمهای این جهان نیازمندتریم
نیازمند به امید
امید به آن روزی که تمام درد و غم هایمان شوند
دخترکان ژنده پوش سر چها راه به چشم های به خون نشسته شوند
رنج های مادرم از دردی که به جانش افتاده از نداری پدرم تمام تنش ترک برداشته شود کیسه های سیاه و ی آن پیرمرد
آن پیرزن زن در جستجوی تکه ای نان
از میان های متعفن شود...
امید میخواهیم که دیگر دردی به جان ی نباشد
و اگر باشد بر خلاف حرفها و فیگورهایشان در پشت نقاب دینداریشان _دردش فقط بیماریش باشد ؛ نه پول_
امید می خواهیم
امید به آن روزی که جوانم بیکار نباشد و بیکاریش عشق و زندگیش را تباه نکند امید می خواهیم تا آن را در دل سفره های دخترکان سرزمینم بگذارم
تا عاشقی کنند
تا دنیا زیباتر کنند
امید به روزی که دختران سرزمینم لباسهای گل گلی را صندوقچه مهربانی بهار بیرون بیاورند و در تن باد ب ند
بی شلاق هیچ متحجر و دیوانه ای.. امید می خواهیم به روزهایی که دیگر فسادی نبینیم
دروغ و ریایی از آنان که داعیه سردمداری دارند و نام خدا رامزین به هر جنایتی کرده اند؛ نبینیم... ما محکوم به زندگی هستیم
ما به امیدها زنده ایم...
امید به روزهای بهتر
امید به نابودی ظلم و ستم...
امید به بی دلهره
از تنگناهای فردا...
امید به بر چیده شدن سیاهی ریاکاری
بر پیشانی دیوزه های غارتگر...
امید به فرداهایی که خدا
خودش نجاتمان دهد از دست
نمایندگان متحجرش...
امید می خواهیم به واقعیت ها
امید به نشانه ها
_ امید به ی که می گویند می آید _
امید به اینکه این حرفشان هم
مثل تمام حرفهایشان دروغ نباشد.



تلخ تلخم...

درخواست حذف اطلاعات

عطر تو می پیچد
همچوغزل غصه های من
تلخ تلخم...
چای کمرباریک
با طعم خودت برایم مهیا کن! /// بهار بر اساس علم جانورشناسی موقع زاد و ولد تموم موجوداته و جالبه بهار ؛ انسان فقط غم می زاید !!!



دعا ...

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم ما دعاهامونو بد به زبون میاریم یا فرشته ها بد به خدا می رسونن یا شاید اصلا تعریف دعا رو اینا واسه مون اشتباه معنی یا... نمیدونم هر چی که هست دعاهامون برع انگار بر ما نازل میشه !!! از خدا می خوایم که خدایا مارو عاقبت بخیر کنه ، می بینیم همین روند پیش بریم خیری تو عاقبتمون نیست !! میگیم خدایا مارو از هر چه بلا دور کن می بینیم نزدیکه زیر هرچی درد و بلا له بشیم !! میگیم ... اصلا بیایم لحن دعاهامون رو عوض کنیم ؛ بگیم خدایا هر چه غصه و درد و مشکلات تو چنته ات داری بده خیالی نیست اما درمونش رو هم ؛ بده کنار دستمون باشه که هر صبح خنده هاش بی خو شبو علاج کنه ... ی رو بده که بفهمه آدم رو ... ی رو بده واسه خودش یه سرم با یه آمپول ویتامین باشه که وقتی حضورش رو کنارت حسی کنی بتونی س ا بمونی که بتونی این دردها رو قابل تحمل تر کنی... همین ؛ نامه تمام خدا حالا خود دانی از این دعامون چه تعبیری میکنی...



لطفا مرا اهلی خودت کن ...

درخواست حذف اطلاعات

این شبها دوست دارم روحم را از بلندای آسمان به زیر بکشم و گره ی موهایش را واکنم و بعد با یک قیچی کوتا تموم پرهاشو کوتاه کنم تا شبیه خودم شود . بعد تمام کالبدش رو بشکافم و هر لحظه ای از گذشته ام رو بازبینی کنم و جایی که دلم جامانده را ببرم و از این هم اسارت آزادش کنم . هرجایی که دلم پر از تنفر شده ، هرجایی که عشق دست و پایم رو اونجا بسته آزاد کنم ، - هرجایی که دلم رو به ی سپردم اما پسش نیاورد-
یک تیک بزرگ بزارم... دست روحم را بگیرم و به شمالی ترین نقطه ببرم همانجایی که اسبها بدون نگاه به رقیبشون با سم هاشون چنان به زمین میکوبند که فکر میکنن اگه برنده نشن دنیا به آ رسیده ... روحم رو زیر سمهاشون بیندازم تا تکه اش کنن... لطفا اگر روزی دیوانه شدم مرا به میدانهای اسب سواری نبرید!! بچه که بودیم همیشه وقتی اسبی رو میدیدم توربه ی بهش زدن و توش جو ریختن و این اسب بدبخت فقط همون جوها رو نشخوارمیکرد و هر باری که میخواستن روش میزاشتن ؛ دلم میسوخت . اسب باید وحشی باشه نه مثل اسبهای درشکه میدان اصفهان که هرروز فقط دور خوشون میچرخن دقیقا مثل ما آدمها ... من وحشی بودن رو دوست دارم نمیخوام مثل این آدمها هرروز دور خودم بچرخم دلم نمی خواهد هر روز روزگار هر چیزی را که تقدیر جلویم می گذارد نشخوار کنم ... می ترسم ؛ می ترسم از این روزها و از این لحظه ها می ترسم از هجوم دوباره واژه های لعنتی که مرا سالها آواره ناکجا آباد د... - هی بانو : میشود مرا اهلی خودت کنی ...- من از هیاهوی این روزهایم می ترسم !!!



نکند در تو اسم مرا دار می زنند !!

درخواست حذف اطلاعات

باز ثانیه ها در سکوت اسم تورا جار می زنند تیک دقایق در هر شبم بر رگ تکرار می زنند
ساعت و فاصله ، یادتو ، نوای مرغ شب به شوق نگاه تو در دل من تار می زنند
قربانی شب شعر شده ام ، با نگاه تو به همه خاطره هایت پرچم بیدار می زنند
سکوت مانده در عقربه ها که نمی چرخند!! _ نکند در تو اسم مرا دار می زنند ؟!!_



خنجر...

درخواست حذف اطلاعات

من از تو و شب و آسمان گوشواره های الماس نمی خواهم به همان گیلاس های باغچه ی حیاطتان راضیم... اینجا در شهر من همه جا این روزها صحبت چای است اما من می گویم ؛ - چای به رنگ چشمانت برای سلامتی بی گمان خوب ترین است -



تو یک آمدن بمن بد اری...

درخواست حذف اطلاعات

صبح های خی
چه دور شده اند
از من...
منی که در شبهای دلتنگی
نبودن تو
جا مانده ام... بهار فصل آمدن است آمدن باران های ناگهانی... فصل آمدن های ناگهانی... راستی یادت که نرفته تو یک _ آمدن _ بمن بد اری پس زودتر بیا...



شعرهایم فروشی نیست !!

درخواست حذف اطلاعات

بهار آمده و باران می بارد... تو زلال می شوی مثل آینه های احساسم... بهار آمده و من دورگردی می شوم کوله بار تنهائیم بر دوش در کوچه پس کوچه های شهر می گردم و داد میزنم .. آااای شعر وغزل و ناب آورده ام دوبیتی عاشقانه ، دلی بی تاب آورده ام ... باران که ببارد در شهر هم همه ی میشود کودکی شعری ک نه میخواهد ... از زبان لال من لی لی بچگانه میخواهد ... دخترکی دوان دوان می آید او هم یک غزل عاشقانه می خواهد !! پیرزن لنگ لنگان رباعی در وصف حال پدرش ... اصل اصل او آغوشی مادرانه می خواهد پسرک هم یک استعاره از مردمان این زمانه می خواهد... شعرهایم فروشی نیست !! شعرهایم فروشی نیست !! تمام واژه هایم بهانه ی را دارند....



خوش به حالشان...

درخواست حذف اطلاعات

خوش بح بانو
خوش بح ...
خوش بحال تو ...
خوش بحال او ...
خوش بحال تمام انی
که یک شاعر عشقشان نیست ؛!! از رنگ و بوی توست
که همچون بهار می شوم
از آسمان عشق از نگاه توست
که بی قرار می شوم... /// در این بهار ی اگر باشد که بتوان به او فکر کرد اتاق کوچک زیر شیروانی هم می تواند خیابانی باشد بی انتها که ساعتها در آن قدم زد و سیگار کشید...!!! کافیست ی باشد و خی را پرواز دهد ...!!



ترس...

درخواست حذف اطلاعات

من هیچوقت از مرگ نترسیده ام از ابتدای تولدم.. از این ترسیده ام که در همهمه و شلوغی این دنیا ی را پیدا نکنم که زبان حرفهایم را بشناسد ... شده ام مثل مالیخولیایی ها !!
هر چند قدم که می روم
به پشت سرم نگاه میکنم...!!!
کاش سایه خی از آنچه که
تصور میکنم در ذهنم
به من نزدیکتر بودند...



گفتی بمیر ... یدم !

درخواست حذف اطلاعات

زندگی کن وآرام باش مثل نسیم ... زندگی کوتاست ...
آنقدر کوتاه که هیچ نکته نباید تورا بیازارد...
به تو می دهند...
خاطرت را می آزارند ...
هیاهو راه می اندازند ...
دنیای خودشان را اب میکنند...
آنها سهم خودرا از این همه زیبایی نمیخواهند...
آرام باش که زود میگذرد...
زندگی عشق نیست ، عشق ورزیدن است
پیوند نیست ؛ پیوند خوردن است
ترانه نیست ، ترانه خواندن است
نیست ، یدن است
آرام تر ... آرام تر !! جنگ که نیست !! ن تی آمده ای دل ببری !! /// نمیدانم تو هم شاید اگر ... توی این نم نم باروون بهاری دست خودت رو میگرفتی تا کمی از تنهایی درش بیاری تو تمام هواهای دونفره ، قدم میزدی... اگر دلت ساعتها رفتن رو میخواست.. اگر بند کفشهایت را بی حوصله گره میزدی اگر درد بهت هجوم می آورد خودت رو آواره جاده های بی انتها می کردی... اگر ریه هایت هوای تازه میخواست ... اگر بخاطر لرزش دستت تموم چای توی سینی می ریخت... اگر فنجان های چای بهارنارنجت هر عصری سرد میشد ... اگر بعد مدتها ع های سلفی گرفتن به دماغ گنده شده تو ع گیر میدادی ... شاید اگر تو هم مثل بودی ... شاید تو هم ....



دل آرام گیرد به یاد خدا ...

درخواست حذف اطلاعات

خدای خوب من... لحظه ها میگذرد و عمرم میرود تا ثانیه به ثانیه قتل و عام شوند در زیر پای زمانه بی رحم... اما خدای من نگذار دراین برهوت زندگی مرا لحظه ای به خودم و نگذار فراموش کنم و از یاد ببرم قدرت تورا که فقط در آفرینش من٫آسمان٫ابر٫دریا و ی ا زمین زیر پای من است...!
خدایا ...
شاید گزافه باشد
اما خدای خوب من ...
گاه گاهی فقط به نشانه های ساده ٫ به سادگی فهم و شعور و درک من یک قسمت بزرگ یا برآورده شدن یک خواسته کوچک که شاید دست نیافتنی برای من و ما باشد اما در ید تصرف توست در پس یک آه بلند... در پیش یک اتفاق کوچک و در اوج ناامیدی به یادم بیاور که چقدر قدرتمندی... خدای من ؛ نگذار ذهن من انسان نابارور قدرت ازلی و بی نهایت تورا در چهارچوبهای مادی و زمینی معنا کند مهربانا تو که کنارم باشی هر ناممکنی ممکن می شود ... دعا کنیم امشب بارون بیاد



به نام پدر ...

درخواست حذف اطلاعات

به نامت ای پدر
تمام آسمان را
قاب ...
کاش مردان ما
آنقدر _مرد_ بودند
که ن ما با خیالی آسوده
بتوانند _ زن _ باشند !!



نامه های بی مخاطب...

درخواست حذف اطلاعات

می خواهم برگردم
به روزهای قدیم که
نه تلگرامی بود و نه... سلام جان من ...
ملالی نیست به جز
دوری شما ... امی قرار سل کول شان سر... آاااخ چقدر دلم میخواد
یه نامه بنویسم
بزارم لای آجرهای کوچه... حیف است بهار باشد تو نباشی و این همه عاشقی هدر شود ...



بهار _ نم نم باران _ حیف است عاشقی نکنیم

درخواست حذف اطلاعات

عطر دامنت را
بر زمین بپاش
نفس بکش
آسمان را آغشته
به عطر یاس و مریم کن
بگذار دنیا
جانی دوباره بگیرد... بهار است
و من هر لحظه پرم
از یاد تو
مثل بارانی بهاری
که نم نم می آید...❤️



فرق دارد ...

درخواست حذف اطلاعات


فرق دارد بین تنهایی وتنها شدن !!! تنهایی من ...
بوی مردن دارد و طعم رفتن ...
تنهایی من ...
چون نامه تاخورده می ماند در من
گاهی شبیه بره ی ترسیده می ماند تنهایی من ...
گاهی شبیه سایه ی بر روی دیواری
گاهی شبیه یک کبریت روشن ... تنهایی من ...
همچو سمی درخون
هرلحظه جریان می کند در من... تنهاییم در کوچه ها در های و هوی
مردمان گم شد
تنهاییم روزی به رنگ زرد
روزی همرنگ با مردم شد تنهاییم گاهی که مست و بد دهن شد
گاهی به راه عاشقی
چون کودکی در راه که می آمد
تن رنجور او پراز باد کتک شد ... تنهاییم گاهی شبیه زن
حس قشنگی بود
گاهی به دردش مشت می کوبیده بر دیوار
تنهاییم با تردیدها گاهی هم زبان بود
گاهی به لب بر بوسه های عاشقانه
برلبی تف بود ...
تنهایی من ...
گاهی که گم میشد ،در من
در آسمان هرشب گیج میزد
همچو یک قرص مزمن بیکار
در کام من تلخ میشد
تلخه تلخ همچون ته سیگار...



چرا دوست داشتنم را بلد نشدی ؟!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی باشی عشق آرام می گیرد پروانه ها شبها سر راحت بر زمین میگذارند تمام پرندگان خواب تورا می بینند... این همه کار را بلدی پس چرا دوست داشتنم را بلد نشدی ؟!!! نسیم میان آغوش جنگل... خو ده بود چمن آرام کنار ... دل پر می کشید برای عاشقی ... روز روز دل پذیری بود... کاش... کاش... کاش _ تو _ هم کنارم بودی !!!



تو مرا فراموش...

درخواست حذف اطلاعات

_ جناق _ ش تیم آن روز امروزمن تورا یاد تو مرا_ فراموش _...!!



در مسیر باد بایست...

درخواست حذف اطلاعات

زندگی هرکدوم از ما آدمها یه بویی میده بوهایی که در طول همه ی سالهای زندگیمون تو خودمون ذخیره کردیم... یکی زندگیش بوی خوب علف تازه هرس شده میده -دیدین وقتی کارگرای شهرداری علفهای بلوار خیابونارو میزنن عطر علف تازه چه بوی تازگی میده بوی خوب شدن ٫ بوی خوب آرامش... زندگی بعضی آدمها بوی یه بچه ی تازه نورسیده رو میدن بوی خوب زندگی ... بوی خدا... بوی بعضی آدمها بوی بهاره ... بوی عشق ٬ بوی نو شدن ٬ بوی پاک فرشته ها ... بوی بعضی آدمها بوی متعفن گنده بوی رذ ... بوی پستی میده که تو صفحه های حوادث هرروز میتونن این بوها رو ببنین... من بوی عطر خوش چای رو میدم تو عصرهای پاییزی... بوی صدای بنان... بوی جنگل ... بوی بارون... بوی بهار ... من عطر نارنج میدم تو یه صبح دل انگیزی بهاری با باروون نم نم... راستی شما چه بویی رو میدین؟!



امسال هم گذشت تو نیامدی ( پست آ سال )

درخواست حذف اطلاعات

خدا بیامرزه مادربزرگم رو با چارقد گل گلیش ... بعد مرگ پدربزرگ بهار که شد وقتی از جنگل و کوه برمیگشت قوزک چارقدش همیشه پر بود مستقیم میرفت به پستوی زیرزمین خالیش می کرد ... برام همیشه معما که این چه چیز با ارزشیه که جایی می بره دور از چشم همه قایم میکنه!! یه روز دل به دریا زدم ازش علتش رو سوال گفت : ببین ننه بعد بهار تابستون پاییز میاد ؛ پاییز هم که فصل دلتنگیه !! پاییز که بیاد دلتنگی امون آدم رو می بره کاریش هم نمیشه کرد خدا بیامرزه پدر بزرگت رو ؛به اینجا که رسید یه قطره اشک از گوشه چ قل خورد با یه حسرتی گفت؛ پدربزرگت که زنده بود فصلها همیشه قشنگ بود بهار که میشد اون عادت داشت از گلهای وحشی هر بار به جنگل که می رفتیم گردبندی درست میکرد و به گردنم مینداخت و میگفت ؛ - بدی لاکوی جون هنده بهارا گودیم پاییز تو همش غصه ی بهار رسین داشتی-
(دیدی دختر جان بازم به بهار رسیدم پاییز تو همش تمام غصه ات رسیدن به بهار بود)

میدونی ننه اون موقع پاییز دلم قرص به پدربزرگت بود پاییز خیلی سنگینه تو پاییز باید یکی رو باید داشته باشی که بتونی به بهار فکر کنی وگرنه پاییز از پا درت میاره ... منم بهار رو با خاطرات پدربزرگت خشک میکنم می برم ته پستو میزارم واسه پاییز واسه پاییزی که اون دیگه نیست????

سالهای سال که مادربزرگ که پاهاش برو بود هرسال بهارو خشک میکرد تا پاییز رو بگذرونه یه سال که زمینگیر شد نتونست و تو یکی از روزهای پاییز خودشو به پدربزرگ رسوند ...
راستی اسم مادربزرگم - ماه بانو - بود که ماهی بود واسه خودش... امسال هم گذشت پنجره هایم بسته ماند پایان تمام این قصه ها نیامد این راز بسته ماند ی قرار بود بیاید عشق بکارد در آسمان ام خبر رسید نه نمی آید ؛ پر پروازم بسته ماند ...!! تو آرشیو گوشی که می گشتم به ع ی برخوردم که پارسال عید از رفیق شفیقم آقا منصور عزیز ( روحش شاد ) هنگام عیدی دادن بر خوردم . این ع رو همراه خودم به اون دنیا می برم که ثابت کنم که با چه آدمهای ساده ای رفیق بودم سال هم لنگ لنگان به آ داره میرسه دوستان عزیز ... با تموم بی مهری ها و سردی این روزهای آدمها تموم سعیم رو وقتی صفحه های وبلاگم باز میشه چیزی خارج از دوربرمون به شما هدیه کنم ، قبول کنیم در دنیایی امروز مجازی که همه راحتی خور و کپی کاری رو سرمشق خودشون قرار دادن خارج بودن از کادر روزمرگی کار هر ی نیست. با هنر دنیا زیباتر میشه و سعی می کنی زشتی های آدمها رو نبینیم پس سعی کنیم هنرمندانه زندگی کنیم فارغ از تموم کنایه و طعنه های آدمها . امسال با غمی بزرگ و ی پردرد و فقدان نبودن ی که علاوه بر هم خون بودن رفیقی ناب بود ( عموی عزیزم ) پا به سال جدید میزارم . بعد این سیصد سال عمر ( شما بخوانید 45 سال) که از خدا گرفتم فهمیدم تنها چیزی ارزش دعا برای دیگران رو داره _ آرامش قلب و شادی لبخنده ) که برای قلب همه دوستان عزیز برای سال جدید و تموم سالهایی که من نیستم آرزو می کنم و اما سخنی با عالی جناب خدا : پیشانیم داغ عبادت به چشمداشت مزد از تو ندارد اما دلی دارم که از مهر تو پره شاید دستم از آورده ای برای تو خالی باشه در طول این سالها یادم نیست چیزی برای خودم خواسته باشم امسال هم مثل همیشه درخواستی خیلی ویژه دارم برای ی تموم این واژه ها تمام این حس خوب رو مدیون بودنش هستم ؛؛ _ به دل پاک ، پاک تر از شبنم صبحگاهی روی گل سرخ و نجیبش (( آرامشی از جنس خودت )) بده _ یا حق و با آرزویی سالی خوب برای همه دوستان نازنین این هم هدیه ی من به دوستان خوب و همراه



بهار آمده و من...

درخواست حذف اطلاعات

چقدر این روزها خنده هایت را از دستانم کوتاه کرده ای !... بخند نازنینم ... بخند... تا _ بهار _ دوباره در تنم جوانه بزند سالی نو با افکاری نو و روزهای نو آمده خیلی از ماها تو کوله بارمون انواع و اقسام غصه ها رو ریختم !! غصه ها و دردها رو بزارین زمین و خستگی در کنیم راه درازی پیش رو داریم این روزها دلتون رو به طبیعت زیبای خدا بدین و لحظه ای آرام بشین. به خلاف نیما که به پسرش توصیه کرده بود در سال اول تولدش که سالهای بعد تکراری از همان روزهاست ؛ معتقدم هر روز و هر فصل در هر سال نیرنگی نو تو آستینش داره و هیچ سالی شبیه به سال قبل تر و آینده تر نیست... دنیاتون پر از خنده های بی بهانه /// ضمنا دوستان امسال وقت به دیدار خودم رفتم



کانال کاملا خصوصی

درخواست حذف اطلاعات

ماه هاست در کانالی که تنها عضوش خودم هستم به چیزی واسه خودم می نویسم چند روزیه که عمومیش دوستان حاضر در تلگرام میتونن ازش بهره مند بشن. گفتم بهاره و حیفم اومد این همه زیبایی رو تقسیم نکنم. این هم آدرس کانال نارنج و ترنج naranjbahari@



بهار آمده جانا...

درخواست حذف اطلاعات

بهار آمده جانا اشاره از تو عاشقی از من ...



باید ی باشه ...

درخواست حذف اطلاعات

قدیما تو جلیقه کت ها جایی رو تعبیه می که بهش میگفتن جیب مخفی ، هر چی که دقت میکردی نمی تونستی راه دست بردنش رو پیدا کنی
خدا بیامرزه پدربزرگ رو هیچوقت نبود پیشش بریم دست خالی برگردیم انگار معجزه میکرد یهو می دیدی دست می برد بغل جلیقه اش پول دی شکلاتی در می آورد و چه ذوقی داشت اون حرکت پدربزرگ وقتی هیچوقت از پیشش دست خالی بر نمی گشتیم.
در دنیای عجیب امروز باید واسه خودت یکی رو داشته باشی که هیچ از وجودش خبر نداشته باشه هر وقت ح و خوب کنی ، هر وقت دلت تنگ یه هم زبونی بود بشینی ساعتها باهاش و براش حرف بزنی تا دلت آروم بگیره
تو دنیای باید به آدم مخفی حال خوب کن داشت تا دلت قرص باشه که شرمنده قلبت نشی
مثل پدربزرگ که همیشه خیالش راحت بود نوهاش میان دست خالی از پیشش نمیرن .
باید آدمی باشه که مخفی باشه اما باشه و آدم هم باشه مثل همون جیب مخفی که ی نتونه ازت جداش کنه ...



سرم بهانه ی شانه های تورا دارد.

درخواست حذف اطلاعات

رودها
جاری که می شوند
بهانه می گیرند
آغوش دریا را...

تو که بیایی
_ سرم _
شانه های تورا...