پیدا





بی کلام _ مثل روزهای پاییز این روزهایم .......

درخواست حذف اطلاعات

روزها می گذرد و فصل ها می آیند ... هی بانو ... فرداهایی خواهند آمد که تو د اییزی ترین روزگارت مردی از کنارت رد خواهد شد که چشمانش شبیه این روزهای چشمانم خواهد بود اما رد نگاهش را که بگیری ردی از نگاهم را به خود ندارد !! چشم در چشم نگاهش که شدی ؛ آرام و آهسته نزدیک شو و در گوشش با ص که شبیه صدای تو نباشد صمیمانه بپرس : ببخشید نگاهتان آشناست اما... راستی کجا دیدمتان ؟! در آن _بازی _ نبود و اون قصه ی ناتمام ؛ که من نقش مقابل تو بودم !!! ومن فقط نگاهت خواهم کرد !! _ چون هیچ زمانی بازیگر خوبی نبودم در مقابل تو !!!



بخند نازنینم...

درخواست حذف اطلاعات

بخند نازنینم ،بخند ؛ تو که بخندی صدای پای کوبانم دختران هفت آبادی را عاقبت بخیر خواهد کرد



دستان تو

درخواست حذف اطلاعات

مثل تمام قصه های خوب دنیا هیچ کلاغی به خانه اش نمی رسد دست من ؛ به دستانت ! کاش روزگار هم رام دستانم میشد مثل کبوترایی که هرصبح انگار گندم پاشیده از دستم رو از زمین نچینن ، روزشون به شب نمیرسه



صبح بخیییر

درخواست حذف اطلاعات

هر صبح منم و بهانه ی تو... هر صبح منم و در آینه نشانه ی تو... هر صبح منم؛ اصلا بیا بگذریم از این بهانه ها... تو سلام و من داد بزنم _صبحت بخیر نازنین _ ...



این طفل سر راهی پدر میخواهد

درخواست حذف اطلاعات

پاییز آمده و من هرشب آبستن شعر تو می شوم زودتر بیا ؛ زودتر ، این طفل سر راهی پدر میخواهد !!



بوی سیب...

درخواست حذف اطلاعات

تابستان با شهریورش رفت و پاییز با مهرش آمد تمام کوچه ها بوی سیب گرفت
تو که نباشی اما من ؛ می میرم ... //// عالی جناب خدا ... این باروون سیل آسایی پاییزی رو فرستادی دمت گرم اما ؛ تا حالا روی یه جسم تفتیده آب پاشیده ؟! می بینی چه بخاری بلند میشه ازش !! این بارووون پاییز درست همون کارو با دل ما کرد ... مگه میشه تو جاده های مه گرفته و باروونی لونک تنها تا آ سالم برسی !!! این پاییز امتحانش ن اما از نتیجش با خبرم ...



ب باران آمد...

درخواست حذف اطلاعات

پاییز رسید... ب باران آمد برگ بارید پشت برگ... مرگ بارید پشت درد ب باران آمد... سکوت بارید پشت سکوت... ب باران بارید کوچه ها خالی زیر سقف تمام خانه ها پرشده از تنهایی... ب باران آمد باران بود و باران و دیگر هیچ نه عطر ی و نه یاد ی... //// عالی جناب خدا انگار این بارونات هم خاصیت خودشون رو مثل تموم آدمهای دوربرمون از دست دادن !!! نه عطری ، نه یادی ، نه خاطره ای ، نه احساسی ...!! فقط میان تا با خودشون ببرن !!!



من بر جفای تو هم لبخند میزنم

درخواست حذف اطلاعات

هر روز و شب برای تو لبخند می زنم
آری راست گفته ام برای تو لبخند میزنم دنیا غم است و غم ؛ تمامش غم است
شادی تویی ؛ که برای تو لبخند می زنم این چیست ٬عشق٬ جنون حال خوشیست!!
مبهوت چشم تو بوده ام که لبخند میزنم احسنت بر این خدا که تورا آفریده است
دایم به این خدای خوب تو لبخند می زنم وقتی هنوز لب های غنچه ی تو بسته اند
تا وا شود بجای تو باز لبخند می زنم دل خوش به سلامی که نمی کنی نکرده ام !!
من عاشقانه برای تو هر صبح لبخند می زنم پاییز آمده و باز ، نیامدی بی وفای من
بر قلب بی وفای تو باز لبخند می زنم باشد ؛ باشد تو هم جفا بر (( حمید ))
من به جفای تو باز هم لبخند می زنم



جای تو...

درخواست حذف اطلاعات

آنقدر می روم تا به حرفشان بیاورم خط های وسط جاده را ؛ محال است ، محال است جای تو را ندانند رویایی زندگی تو این جاده و این بلندی های سرسبز لونک و دیلمان فقط یک رویا نیست دیدنش به هر دلی آرامش میده. فقط باید بری تو این دشت قدم بزنی ، زندگی کنی و نفس بکشی تا بفهمی رویا هم واقعیت داره .



شرحی بر این پاییز بی رمق

درخواست حذف اطلاعات

و شرحی دیگر بر پائیز ؛ پرنده ای پر زد و رفت و دیگر نیامد ...!!



قرار....

درخواست حذف اطلاعات

هی بانو ... همیشه که قرار نیست حرفهایم برایت عاشقانه باشد !! این صبح دنبال ی میگشتم فردا دنبال کمی آیه... روزی هم که به دنبال یک تکه قسم شاید ؛ شاید مرا به تو نزدیکتر کنند!! عالی جناب خدا ... این پاییز داری بدجوری ما رو شرمنده میکنی !! این باروونای چند روزه بارونای همیشگی نیست چند روز پیش مقاله ای داشتم میخوندم ،جایی نوشته بود ی مریضی داره چند روز قبل مرگش تموم درداش یهو خوب میشن بعد غزل خداحافظی رو میخونه !! نکنه عالی جناب فکری تو سرته !! این همه بارونا رو فرستادی که حالمو خوب خوب کنن تا پاییز بعدی شاید مارو ... آخ این از عوارض بارونای بی امانه که مالیخولیایی شدم...!! این همه باروون ... این همه پاییز ... کاش ؛ کاش به دلت می افتاد که برگردی !!!



بی قراری ...

درخواست حذف اطلاعات

کوه در شانه های تو خلاصه می شود
و مهتاب در لهجه ی نگاهت ...
و صبری که جهان هرچه دارد
از چشمان تو آمده است...
بی قراری ؛
و تمام بی قراری ها در قلب من ...


بگذریم ...
از تمام اینها که بگذریم
دوستت دارم ها مفهوم خوشایندیست
که هرصبح در دهانم مز مزه میکنم



در پرسه های هرشبم ، غمگین چو ابر تنها میشوم بی تو...

درخواست حذف اطلاعات

گویی خدا کنج لبانت خدا عشق نشانده است که جسم این مردمان شهر گم می کند روح خودرا هر دم...!!



گیسوانت زیر باران...

درخواست حذف اطلاعات

به چنگ شعر من افتد کاش؛ گ ی س و ا ن ت در این باران....



دربدر همیشگی کولی صدساله منم !!!

درخواست حذف اطلاعات

در کوچه های شهر شبی دلم را چو کودکی بهانه کنم به اشتیاق دیدن رویت به باغ دلم شکوفه و جوانه کنم به سطر سطر شعرهایم بیا عطر بپاش همچو گل یاس که شور و شوق دیدنت مرا شرری پر از ترانه کنم به خلوت شبانه که می آیی ؛ عاشقانه بیا و بی بهانه که پای قدمت به قربانی دلم ؛ شور شاعرانه کنم فقط به من نگو که چرا این چنین اسیرو در بدر شدی !
که به دوری از تو تن بی جانم , پر از تازیانه کنم تمام واژه ها صف بسته که جان فشانند به راه قدمت که مهر تو برافتد بر پیاله جامم ؛ این شور جاودانه کنم



محتاجم به نوازشی نه از این دست !!!

درخواست حذف اطلاعات

صبح که می شود در پهنه آسمان جهانی را می بینم که طرحی از لبخند توست ... فقیر نیستم اما ؛ این روزهای بی حوصله سخت ؛ به لبخندت ... به دست هایت ... به آغوشت ؛ سخت محتاجم ...



ماه خونین جگر

درخواست حذف اطلاعات

رو گرفته است امشب مهتاب به شرم گویا به خون نشسته دلش به حال مردمان زمینی اش...!!



مرا ببخش اگر نمی توانم با تمام بودنم دوستت داشته باشم...

درخواست حذف اطلاعات

ببخش مرا نازنینم... ببخش مرا که مثل شاعران پیشروی امروزی.. . نمی توانم برایت در شعرهایم (آغوش) بازکنم. .. بوسه ی شکل غنچه ترسیم کنم!! خیلی هنر کرده باشم میتوانم شکل قلبی را برایت ترسیم کنم اما نمیدانم چرا هیچوقت به سرخی قلبهایی نیست که نقاشی می کنند!!! ببخش مرا،من فقط یک شاعر معمولیم.. . مرا ببخش که شعرهایم طعم سیب ترش را نمی دهند!!! -لطفا به چشمهایت بگو مرا دوست داشته باشند- من اهل جنگ نیستم...
ببخش مرا بانو ؛ که دیگر دوست داشتن هایم هم دیگر طعم سیب ترش را نمی دهد از آن سیبهایی که حرفش که به میان می آید دهان هر ی آب می افتد ...



صریح و بی ...

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم کجای کار مردم اشتباه د که این چنین حکومتی بی خاصیت تو کشور ما رشد کرده !!! مردمی که چهل سال پای به پای حرفها و وعده های یک سری سردمدار بی خاصیت و در سرد و گرم روزگار به شعارهاشون و وعده هاشون دل خوش و اکنون که زمان وجود یک رئیس و که این کشتی طوفان زده رو به ساحل برسونه واجبه که متاسفانه تمامشون خفه خون گرفتن و پشت اینو و اون و مقصر دونستن دیگران سعی در پاک اصل مسله رو دارن!! در روزهای بی تعادل که هیچ چیزی سرجای خودش نیست و مردم زیر بی لیاقتی یک سری افراد پیر و بی سواد کمرشون خم شده نوشتن و خوب نوشتن یه دل آروم میخواد که متاسفانه تلاطم و دردی که تو چهره تک تک دوربریهام می بینم قلم حرکت نمی کنه . برای تمام دوستان آرزوی دل شاد و لحظه های آروم آرزو میکنم که این حضور خود خدا تو زمین میسره اونهایی که خودشون و سخنگوی خدا میدونستن گند زدن به اعتقاد و اعتماد همه ما !! خدایا خودت ظهور کن یا حیوانی بفرست همچون نهنگ یونس رو در دل دریا ، ی ، پرنده های اب ل برای دفع شرارت از خانه ات رهایی یابند . متاسفانه در گیرودار این همه رنج مردم نجیب کشورم در تقابل شر و نیکی ؛ دستم به نوشتن نمی رود و دلم به آرامش... تا سامان گرفتن و آمدن لبخند بر لبان مردم کوچه و بازار علاقه ای به نوشتن ندارم. پاینده باشید و سرفراز



حتی یک تن هم _ بایزید _ نیست !!!!

درخواست حذف اطلاعات

???? بایزید بسطامی عارف و خداپرست قرنهای گذشته حتما عروجهای عرفانیشو مطالعه ین و با این متظاهران دیندار کنونی مقایسه اش کنین.



خوش به حال خدا ...

درخواست حذف اطلاعات

ب که برای خدا فال قهوه می گرفتم در ته فنجان رد کفشهایت پیدا بود میدانم دیر رسیده بودم و این روزها گویا دیر رسیدن عادت هر روزه من شده است ... راستی خوش به حالش... خدا را می گویم خوش به حالش که تورا دارد



با تولد رنج ما آغاز شد...

درخواست حذف اطلاعات

امشب ؛ که شب تولد من است با من ب ؛ همچون آتشی برتن چوب ... /// و به قول شاعر گرانقدری : تنها روزی که سنگینی بیداد از دوش زمین برداشته می شود زاد روز شاعر است



خواستم پاک کنم رد تورا از یادم ، زخم ناسور تو در جان و تنم پیدا بود ...

درخواست حذف اطلاعات

من،شب،تو... و تراس خانه ی ییلاقی رو به جنگل سوخته موهایت... و سیگاری که لب به لب روشنش میشود... و بادی که دست به دست می چرخاند هستیم را در شاخ و برگ جنگلی سوخته ... و قهوه هایی هرلحظه تورا در من بیدارتر میکند... صبح... و من خا تری در دست باد... آدمهای بی احساسی شده ایم راحت جا می زنیم راحت می نویسم راحت پاک می کنیم ... من هم جزو همین آدمها هستم تمام پشت سرم تمام رد پاهای رفته را تمام حرفهای گفته و نگفته را پاک حتی یاد تورا هم از آسمان شبهایم پاک ... شبها گذشت و شب ، آرام هر صبح در بالین خورشید به خواب رفت... و من سالهاست یاد تورا بر دوش خسته ام بر دوش می کشم ...
و از من حتی نامی بر سر هیچ کوچه ای به یادگار نمانده !!! //// این روزها نه به دیوار تکیه هیچ ؛ نه اعتماد کرد پنجره و آسمان که جای خودش را دارد ... دیوار ها گوش دارند اما دل ندارند ... این روزها... هزارن حرف گفته نگفته تو دهنت ماسیده اما ... این روزها دلت میخواد یه گوشه بنشینی به دور از تموم آدمها گوشیتو برداری و یه شماره بگیری شماره ی که تا حالا نگرفتی رند باشه بهتر 123... یه نفر از اون طرف خط بگه : الو .. هلو ... های ... فرقی نمیکنه با چه زبونی جوابت رو بده تو شروع کنی به گفتن هی بگی ،هی بگی ، بگی بگی ... ممنونم دوستان بابت تبریکهاتون



سالهاست که دیگر کبوتر دلمان برای ی پر نمی زند !!

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست که قلم بر سپیدی کاغذ نمی خزد و ردپایی بجا نمیگذارد از عشق... که هر به راهی می رود ؛ به طریقی می رسد که خود را خوشایند آید و دیگران را... سالهاست بر لوح قلبهایمان از مهر نمی نویسیم ؛ که نخواند و از مهربانی نمی گوییم که نشنود !!! که به خیالمان خوانده ها و شنیده هایمان به ابت رود! سالهاست که دستی در پی نیازمندی در جاده های باریک حاجتمندی ترس از اینکه همسفری یابد برای دلی دستی دراز نمی کنیم !! سالهاست بر سر هیچ کوچه ای لحظه ای به مروت درنگ نمی کنیم و بر ردپای رفته گذری نمی اندازیم !! سالهاست که از ش تن شیشه های کودکی ؛ کودکیمان بر خود نمی لرزیم !! سالهاست که در نورانیت قنوتهایمان همدیگررا یاد نمی کنیم !! سالهاست که تسبیح یادگاری مادربزرگ در صندوقچه حبس است که برای گذر از کوچه های مردانگی استخاره ای نمی کنیم!! سالهاست که ع های سفید و سیاه پدربزرگهایمان روی طاقچه زیر غبار کدورتهایمان محو است در هیچ شبی زیر گرمای کرسی های شبهای دراز در پشت بام های گرمای تفتیده تابستان روی زیلوهای نشسته در تنهایی به نقل از مهربانی هایشان یادی نمی کنیم !!! سالهاست که کبوتر دلمان برای پرواز در آسمان آغوش ی بال و پری نمی زند !! اون نقطه سفید وسط بوته های چای منم همینقدر تنها ، همینقدر ترس آور در دنیایی که همه هستن در دنیای انبوه این هم _ آدم _!! اما هیچ نیست !! //// البته اینجا یکی از شعبات محل کار منه
جایی که هر روز تنهایی ام رو مرور میکنم ...



باران رمز بی صدای ست ....

درخواست حذف اطلاعات

زندگی شاید همین باشد بانو ... خنده هایی که از دست چشمانم کوتاه کرده ای... صبح وقتی شرشر باروون رو تن بی رمق کوچه دیدم به این فکر که هنوز دنیا قشنگی هاشو داره شر شر باروون زیر ناودونای خسته هوای مطبوع بعد باروون شاد درختا بعد اون... و چند تا گنجشکی که تو چاله مونده از باروون تنی به آب زدن تا شاداب تر جیک جیک کنن... همه اینو داشتن میگفتن که باروون رساناترین اتصال ست و رمز بی ص که هزاران حرف نگفته که تو خودش داره... باروون همیشه زیباست حتی این روزها که نیستی و بی گمان منو از یادت بردی !!!



1+1=0

درخواست حذف اطلاعات

عالی جناب خدا ؛ لطفا یواش تر !!! به خودت قسم جنگ نیستا !!



دوست دارمت ...

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارمت ... در زمین در آسمان در هوا... در باران... در آفتاب... دوست دارمت ؛ از شرجی ترین نقطه جهان از پشت کوه های سر به فلک کشیده البرز ... دوست دارمت و می خواهم هرروز تو در انتهای خیابانی نشسته باشی و من عبور کنم... و سلام کنم... دوست می دارمت ... و لبخند تو را در باران زیر آفتاب... دوست دارمت؛ میخواهم باز تورا دوست داشته باشم جوری دیگر
به سبک آدمهایی که هنوز بدنیا نیامده اند و جهانی که هیچ نساخته است ... دوست دارمت ؛ و می خواهم هر شعری که از تو از دورها نوشته ام به رودهای وشان بسپارم ... دوست دارمت ؛ و میخواهم تازه تر شوم همچو کورمادرزادی که بعد سالها چشمهایش را شسته و دنیا را می بیند دوست دارمت؛ و میخواهم بار دیگر متولد شوم دنیا را نشناسم آدمها را نشناسم سیاهی ، زردی و تنهایی را نشناسم ... در زیر زبانم از تلخی چیزی به یاد نیاورم !! دوست دارمت و میخواهم حتی خودم را هم بیاد نیاورم صبحی برخیزم خانه رو جارو کنم خودم را با سفید و سرخ آب تازه کنم و - تو - پشت در به انتظار دیدنم با چمدانی منتظر نشسته باشی ... دوست دارمت ... تا بیایی کنارم بنشینی بیایی برای چای بهارنارنج دم کنی و من سر به شانه ات بگذارم و ص بنان باز در گوشه اتاقم بپیچد ؛ - باز ای الهه ناز ؛ با دل من بساز..._ دوست دارمت ... تا در چشم در چشمانت گره کنم و سبد سبد واژه از دشت ات صید کنم ... دوست دارمت ... بنشینم کنارت آنقدر برایت حرف بزنم ... آنقدر برایت بمیرم تا باز زنده شوم ...
دوست دارمت ؛ این بار نه سبک آدمهای امروز ... جایی دورتر ار دست تمام آدمیان امروز که دوست داشتنم را به س ه می گیرند !!! وقت رفتن تو به گمانم شب بود که تمام دنیا به احترامت در سیاهی گم شده است !



برایت دیگر از باد خواهم گفت ...

درخواست حذف اطلاعات

خسته ام ... آنقدر که روزها و شبها بدنبال خی دویده ام تمام کوچه های به هوای عطر تو دویده ام من فقط با یک انگشت تو به انتهای این جهان رسیده ام بوی پیراهنت را به تن کرده ام و همراه باد یک عمریست دویده ام آری خسته ام ... من شاعر نبوده ام از رمل و جادو هم سری در نمی آورم این روزها خیلی هنر کنم سیگاری چاق کنم تا با تک نفس های مانده ام رهایش کنم در آسمان شبی که تمام سیاهیش پهن کرده روی روزگار شبهایم یادت باشد یادت باشد ... اگر روزی دوباره شاعر شدم بی گمان برایت از باد خواهم گفت و از آ ین ویرانه های که تنم فرو می ریزد ... ترسو شده ام دیگر یادم هست چه جسورانه هرشب دست در جیب خواب خدا می تا ذره ای از تورا هرشب تا خود صبح در آغوش بگیرم چه رویای شیرینی بود من ؛ تو و خنده هایی که تا خود صبح از لبمان پاک نمیشد ...



هر روزیهایمان ...

درخواست حذف اطلاعات

هرروز و هر روز بزرگ و بزرگتر میشویم و دنیایمان کوچک و کوچک تر تاریخ همیشه پنج نقطه داشت
با پنج انگشت .... وای !!؛ که چقدر کوچک است این دنیا
حتی برای جایی ندارد ؛
تا نان عشق را بخوریم در زیر یک سقف !!




این روزها...

درخواست حذف اطلاعات

صبح میشود و مردمان امروز بی هدف راه می روند بی هوا می خندند و بی حوصله با خودشان حرف میزنند !! و اما من ؛ هر صبح... پر از دلیل های تازه ام برای دوست داشتن تو و هر صبح پرواز می کنم .... این روزها دلتنگه دلتنگم ... برای یک تکه از لبخندت از گوشه لبانت دو فنجان چای سرد شده کنار تو... و یک دوستت دارم از زبانت ...



سالهاست که دیگر کبوتر دلمان برای ی پر نمی زند !!

درخواست حذف اطلاعات

سالهاست که قلم بر سپیدی کاغذ نمی خزد و ردپایی بجا نمیگذارد از عشق... که هر به راهی می رود ؛ به طریقی می رسد که خود را خوشایند آید و دیگران را... سالهاست بر لوح قلبهایمان از مهر نمی نویسیم ؛ که نخواند و از مهربانی نمی گوییم که نشنود !!! که به خیالمان خوانده ها و شنیده هایمان به ابت رود! سالهاست که دستی در پی نیازمندی در جاده های باریک حاجتمندی ترس از اینکه همسفری یابد برای دلی دستی دراز نمی کنیم !! سالهاست بر سر هیچ کوچه ای لحظه ای به مروت درنگ نمی کنیم و بر ردپای رفته گذری نمی اندازیم !! سالهاست که از ش تن شیشه های کودکی ؛ کودکیمان بر خود نمی لرزیم !! سالهاست که در نورانیت قنوتهایمان همدیگررا یاد نمی کنیم !! سالهاست که تسبیح یادگاری مادربزرگ در صندوقچه حبس است که برای گذر از کوچه های مردانگی استخاره ای نمی کنیم!! سالهاست که ع های سفید و سیاه پدربزرگهایمان روی طاقچه زیر طاق کدورتهایمان محو است در هیچ شبی زیر گرمای کرسی های شبهای دراز در پشت بام های گرمای تفتیده تابستان روی زیلوهای نشسته در تنهایی به نقل از مهربانی هایشان یادی نمی کنیم !!! سالهاست که کبوتر دلمان برای پرواز در آسمان آغوش ی بال و پری نمی زند !! اون نقطه سفید وسط بوته های چای منم همینقدر تنها ، همینقدر ترس آور در دنیایی که همه هستن در دنیای انبوه این هم _ آدم _!! اما هیچ نیست !!



چهل و هفت نومه به لاکوی که نداشتم...(2)

درخواست حذف اطلاعات

#نامه_دوم
لاکوی جون ؛ تی دوست داشتنه هدر اینو اون ن
بقول امی بزرگون ایسراف نکن
نه اینکه هیچ ه دوس ندار ؛ نه ،
آدمی که تی دوست داشتن قدر بداره دوست بدار
ی که تی حرف نزا دونه خا چی بگی ترانی اونی حرف فهمی
از تی جون و دیل اونه دوست بدار...
اما اگه ی ینی تی شی نیه اون جینس حرفن تی همرا جور نیه
خودته درگیر ای دوست داشتن بی اساس ن ...
لاکوی جون ؛
دوست داشتن ایجور آدمن اسراف هیسه
وقتی تی قشنگ جوملانه ج اون ی. دخترم ؛ دوست داشتنت را هدر نده هر آدمی نکن به قول بزرگان ما ، اسراف نکن نه اینکه ی را دوست ندار ؛ نه ، آدمی که قدر دوست داشتنت دارد دوستش بدار ی که حرفهای نزده ات را از چشمانت می خواند و تو هم زبان حرفهایش را می فهمی ، دوستش بدار... اما اگر ی که میدانی مال تو نمی شود و حرفهایت را درک نمی کند خودت را درگیر این دوست داشتن های بی اساس نکن... دخترکم ؛ دوست داشتن اینجور آدمها اسراف است حیف است جمله های قشنگت را ج چنین آدمهایی کنی.



دریا و لعنت بر این دریا

درخواست حذف اطلاعات

دریا چه می داند که پر دردیم چشم انتظار بر لب ساحل آرزوی مرگ کردیم کاش امشب رها سازد آن گوهر ما را از آغوش خود



بعد رفتن تو...

درخواست حذف اطلاعات

کاش... کاش... ساعت ها از کار می افتادند

و تمام دنیا تعطیل میشد !!

حالا که فرصت بوسیدن چشمان گریانم ... همین چند تکه از شعرهایم خواهد بود.. بعد رفتن تو ، انگشتانم را لای کاغذ های سفید زنده به گور خواهم کرد /// عالی جناب خدا.. در تقسیم بندی هات نگاهی بینداز سهم من از شادی... سهم من از لبخند... سهم من از زندگی را راستی چقدر در چنته روزگار ریخته بودی که روی خوشش را به ما نشان نمی دهد !!!!



فصل چهارم عشق...

درخواست حذف اطلاعات

ما ؛ دو نیمه تازه رسیده به هم هستیم تو تیشه شدی ومن و ریشه ای پر احساس ... فصل چهارم زندگیم را بنام تو کرده ام... _ ویرانی _